ترشی آلبالو

داستان گلپر(۲)

 

سه نفر و نصفی مشغول صحبت بودیم. سه تا یعنی مائده و فرید و هانیه و نصفی هم من، که حسام باشم!

چرا نصف؟

چون خیلی صحبت در مورد خوراکی و خوردنی واسه‌م جذابیت نداره؛ اصن فکر کنم هوش و نبوغ تشخیص مزه ‌ها رو هم ندارم و وقتی بچه‌ها داشتن صحبت می‌کردن سرم تو موبایل بود و اینستاگرام گردی می‌کردم. به‌خاطر همین وقتی هانیه گفت «چشماش آبیه!» انگار برق از سرم پرید؛ پرسیدم: چشمای کی آبیه؟ حق داشتم دیگه نه؟

+

هانیه گفت: «ساعت خواب! یه ساعته داریم دربارۀ خاله سکینه جان صحبت می‌کنیم دیگه!»

ضایع بود بگم: خاله سکینه کیه دیگه! اون‌وقت می‌گفت از اول صحبت حواست نبوده، تا رسیده به رنگ چشماش تازه هشیارشدی! اما واقعیت همین بود که انگار یه کتاب داستان رو دارم از وسطش می‌خونم. سعی کردم از حرفا کشف کنم که تا اینجا در مورد چی صحبت کردن…

+

فرید گفت: «چندبار هم ما گفتیم برامون درست کنه»

انگار تیوپ فرستاده باشن برای کسی که داره غرق می‌شه! از خدا خواسته پریدم وسط گفتگو و پرسیدم «چی درست کنه؟» جواب داد همه‌چی درست می‌کنه، شور ، ترشی ، غذا … خلاصه دست‌پختش حرف نداره. ترجیح می‌دادم صحبت از چشماش طولانی‌تر باشه! آدم‌ها هرکدوم مثل یه کتاب قصه هستن، بعضی‌ها خونده‌شده و بعضی‌ها هم خونده‌نشده. بیشتر از دست‌پختش، مشتاقم داستان خاله سکینه جان رو بخونم. مخصوصاً از نگاهش به زندگی با چشم‌های آبی‌ش (ادامه داره …)

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *