ترشس سالاد فصل

داستان گلپر (۱)

آخر شب چارتایی نشسته بودیم باهم حرف میزدیم؛
چارتایی یعنی من که هانیه خانم باشم و فرید – آقامون – که معرف حضورتون هست و مائده که با سینی چای وارد گفتگو شد و حسام که هر از گاهی سرشو از موبایل میاره بیرون و یه جمله میگه و دوباره میره تو موبایل!
+
صحبت در مورد چیزای خوشمزه‌ بود و یادم نیست چطوری رسید به بجنورد و به هنرنمایی‌های خاله_سکینه جان یادمه داشتم برای مائده با آب و تاب تعریف می‌کردم که چه زن مهربونیه؛ چه دست پختی داره! فکر کن صحبت خوردنی باشه و فرید دل نده به صحبت! مگه میشه؟ با آب و تاب ته جمله‌های من تاییدیه صادر می‌کرد که:
خیلی خوشمزه‌اس!
+
خلاصه تو یه بحث چارنفره! سه نفرمون داشتیم در مورد خاله سکینه حرف میزدیم؛ یه نفرمونم چون سرش تو موبایل بود ازش چیزی نمیگم، تا اینکه بدون قصد ویژه‌ای به مائده گفتم: وای… انقدر چشماش نازه که نگو! آبیِ آبیِ آبی…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *