ترشی لیته

داستان گلپر (۴)

سه تایی مشغول صحبت بودن، با من که مائده هستم و سینی به دست وارد معرکه شدم می‌شدیم چارنفر!البته شیرینی رو بیشتر از ترشی دوست دارم ولی هانیه یه طوری تعریف کرد که وسوسه شدم. هرکی دیگه هم بود اینطوری دلش ضعف می‌رفت خب! میگه خاله سکینه جان میره خودش سبزی و مواد تازه میخره‌ اونم نه از این شهر پردود خودمون تهرون میره از بجنورد میخره و پاک میکنه و بارمیذاره و می‌فرسته برامون

+

حالا وسط معرکه حسام گیر داده به رنگ چشمهاش که واقعا آبیه؟

هانیه میگه وای … خیلی زن خوبیه ما از وقتی بچه بودیم میشناسیمش

دیدید یه وقتایی حرف تو حرف میاد و ایده رو ایده میشینه تا اینکه یکهو یه جرقه میخوره و یه داستانی شروع میشه؟ اون شبم از همون شبهای فراموش نشدنی بود چون یهو جرقه‌ای تو ذهن هانیه خورد مثل همون سیبی که تو سر نیوتون خورد و جاذبه کشف شد

این هانیه همیشه همین شکلیه

+

مثل یه فیلم که سکانس جذابش رو چندین بار میزنیم عقب و از اول می‌بینیم!

این صحنه رو بارها تو ذهنم مرور کردم.

رفته بودم یه چیزی بیارم که با چای‌ها بخوریم که هانیه گفت: بچه ها… یه فکری

ترشس سالاد فصل

داستان گلپر (۱)

آخر شب چارتایی نشسته بودیم باهم حرف میزدیم؛
چارتایی یعنی من که هانیه خانم باشم و فرید – آقامون – که معرف حضورتون هست و مائده که با سینی چای وارد گفتگو شد و حسام که هر از گاهی سرشو از موبایل میاره بیرون و یه جمله میگه و دوباره میره تو موبایل!
+
صحبت در مورد چیزای خوشمزه‌ بود و یادم نیست چطوری رسید به بجنورد و به هنرنمایی‌های خاله_سکینه جان یادمه داشتم برای مائده با آب و تاب تعریف می‌کردم که چه زن مهربونیه؛ چه دست پختی داره! فکر کن صحبت خوردنی باشه و فرید دل نده به صحبت! مگه میشه؟ با آب و تاب ته جمله‌های من تاییدیه صادر می‌کرد که:
خیلی خوشمزه‌اس!
+
خلاصه تو یه بحث چارنفره! سه نفرمون داشتیم در مورد خاله سکینه حرف میزدیم؛ یه نفرمونم چون سرش تو موبایل بود ازش چیزی نمیگم، تا اینکه بدون قصد ویژه‌ای به مائده گفتم: وای… انقدر چشماش نازه که نگو! آبیِ آبیِ آبی…